تبلیغات
قشنگ - ملودی تنهایی اون قدیما !
صفحه نخست

آرشیو


نویسندگان


دسته بندی مطالب


پیوند ها


پیوند های روزانه


صفحات وبلاگ


نظر سنجی



Powered By
Mihanblog.com

ملودی تنهایی اون قدیما !

چهارشنبه 18 مرداد 1385

 

 

این روزا كار آدما دلهای پاك رو بردنه بعدش اونو گرفتن و به دیگری سپردنه این روزا كار آدما تو انتظار گذاشتنه ساده ترین بهانشون از هم خبر نداشتنه این روزا سهم عاشقا غصه و بی وفاییه جرم تمومشون فقط لذت آشناییه این روزا توی هر قفس یكی دو تا قناریه شبها غم قناریها تو خواب خونه جاریه این روزا چشمای همه غرق نیاز شبنمه رو گونه هر عاشقی چند قطره بارون غمه
 

*****

آموخته ام که ؛ وقتی با کسی روبرو می شویم ؛ انتظار " لبخندی " از سوی ما دارد .
آموخته ام که ؛ لبخند ارزانترین راهی است که می توان با آن نگاه را وسعت بخشید .
آموخته ام که ؛ باد با چراغ خاموش کاری ندارد .
آموخته ام که ؛ به چیزی که دل ندارد ، نباید دل بست .
آموخته ام که ؛ خوشبختی جستن آن است نه پیدا کردن آن

*****

در گذرگاه خیمه شب بازی دیگر
با همه تلخی و شیرینی خود می گذرد
عشق ها میمیرند
رنگها رنگ دگر میگیرند
و فقط خاطره هاست
كه چه تلخ و شیرین دست نخورده به جای می مانند

*****

ارزش عمیق هركسی
به اندازه حرف هائی هست كه برای نگفتن دارد
و كتابهائی نیز هست برای ننوشتن
و من اكنون رسیده ام به آغاز چنین كتابی
كه باید قلم را بشكنم و دفتر را پاره كنم

***** 

تو زندگی اشتباه نكن , اشتباه كردی اعتراف نكن , اعتراف كردی التماس نكن , التماس كردی زندگی نكن
 

*****

اشك زبان سكوت است . سكوت زندان زبان است . سكوت شكنجه گاه منطق است. سكوت روی دوم سكه غم است . سكوت قصه هزار و یك شب غربت است . سكوت زخمه تار دل عاشق است . سكوت تو به كدام معنیست ؟؟؟ تا كی می خواهی ساكت باشی ؟؟؟ عشق شكست دروازه سكوت است


*****

    زندگی
 چون گل سرخی است پر از برگ و پر از عطر و پر از خار
 یادمان باشد اگر گل چیدیم
 عطر و خار و گل و برگ همه همسایه دیوار به دیوار همند

 

*****

 

 پائیز را دوست دارم چون فصل غم است

 غم را دوست دارم چون اشك دل است

 دل را دوست دارم كه عشق را به من آموخت

 عشق را دوست دارم چون عشق دل من تویی

 و در آخر تو را دوست دارم چون فقط مال منی

 

*****

 

برای زندگی باید از دل گذشت

برای با تو بودن باید از عقل گذشت

برای بی‌تو بودن باید از عشق گذشت

پس بیا با هم شویم تا کنیم دلی را سرشار از عشق

و عقل را سوزان از دل

همیشه سبز باشید

 

*****

 هر چه كنی بكن ولی از بر من سفر مكن

 یا كه چو میروی مرا، وقت سفر خبر نكن

 روز جدایی ات مرا یك نگه تو میكشد

 وقت وداع كردنت، بر رخ من نظر مكن

 دیده به در نهادهام تا شنوم صدای تو

 حلقه به در بزن مرا عاشق در به در نكن

 من كه ز پا نشسته ام مرغك پر شكسته ام

 زود بیا كه خسته ام ، زین همه خسته تر مكن

 گر چه به دور زندگی، تن به قضا نهاده ام

 آتشم اینقدر مزن، رنجه ام اینقدر مكن

 هر چه كه ناله میكنم گوش به من نمیكنی

 یا كه مرا ز دل ببر، یا زبرم سفر مكن

 

*****

بی تو هر شب مینشینم در كنار خویشتن

اشك میریزم به حال روزگار خویشتن

سخت دلتنگ از این پس كوچه های روزگار

دوست دارم زندگی را در حصار خویشتن

بی تو من هم آهنگ رفتن میكنم

میگزارم غم بماند یادگار خویشتن

لحظه هایم بوی پائیزی ز غربت میدهند

عاقبت جان میدهم در پای دار خویشتن

بی تو در كنج اتاق خانه خلوت میكنم

اشك میریزم به حال روزگار خویشتن

 

*****

 

فصل...

فصل غریبی است. اینگونه كه گرازها طعمه از جانم میخواهند. دیگر سكوت... آرامش سبز نیست. به كنارت كه بنگری مرگ را میبینی، مرگ را، گل سرخ مرده را (كه جایی دفن باید كرد)، شكسته های گلدان را (كه جایی دور باید ریخت)، عكس های رنگ پریده آلبوم، آدرسهای از یاد رفته، خیابان هایی كه به یاد نمی آیند . اما... نه، در یك لحظه آنگونه كه شب از نگاهش میبارد... هر ستاره فریادی است برای آسمانی كه تنهایی اش را انتهایی نیست. می خوانی برای تنهایی خودت، اما...آرام...   می گریی و می سوزی... !!!

 

*****

به هر كس كه دوست میداری بیاموز كه...

عشق از زندگی بهتر است

و به هر كس كه دوست تر میداری بچشان كه...

دوست داشتن از عشق برتر است

 

*****

به سراغ من اگر می آیید ، پشت هیچستانم

پشت هیچستان خالیست

پشت هیچستان رگهای هوا

پر قاصدهایی است كه خبر می آرند

از گل واشده دورترین بوته خاك

روی شنها هم ، نقشهای سم اسبان سواران ظریفی است

كه صبح  به سر تپه معراج شقایق رفتند

پشت هیچستان چتر خواهش باز است

به سراغ من اگر می آیید نرم و آهسته بیایید

مبادا كه ترك برداردچینی نازك تنهایی من

*****

 

روشن است آتش درون شب ، وز پس دودش ، طرحی از ویرانه های دور

گر به گوش آید صدایی خشك ، استخوان مرده می لغزد درون گور

دید گاهی ماند اجاقم سرد  و چراغم بی نصیب از نور

خواب دربان را به راهی برد  بی صدا آمد كسی از در

در سیاهی آتش افروخت  بی خبر اما...

كه نگاهی در تماشا سوخت !

--

ارسال شده در

دیدگاه ها : دیدگاه

نویسنده : .:: سعید خان ::.

صفحات وبلاگ

مطلب اخیر